تبليغاتX
...لیلا دختر مهتاب

...لیلا دختر مهتاب

به نام معشوق حقیقی که وفایش ازلی و ابدیست

وصیت نامه عشق

 

وصيت عشق

تا چند صباحي ديگر شايد پايان راه زندگي ام باشد ، و يا شايد آغاز دوباره زندگي

آري من بيمارم ، بيماري كه من مبتلا شده ام پايانش مرگ است ، تاريخ مرگم را ميدانم و منتظر آن مي مانم تا فرا رسد اميدي ندارم ، تنها اميدم به خداست كه دواي دردم را برايم برساند

ميخواهم در اين لحظات كه از مرگ خودم باخبرم و ميدانم چه زماني فرا مي رسد وصييتي براي همگان بنويسم پس بخوانيد وصييت من را در اين دفتر عشق

آهاي آدميان ، به چشمهاي خود بياموزيد كه نگاه به كسي نيندازند ، اگر نگاه انداختند عاشق نشوند اگر عاشق شدند وابسته نشوند اگر وابسته شدند مجنون نشوند و اگر نيز مجنون شدند با عقل و منطق زندگي كنند

آهاي عاشقان اينك كه پا به اين راه دشوار گذاشته ايد ، با صداقت عشق را ابراز كنيد ، تنها عاشق يك دل باشيد ، تنها به يك نفر دل ببنديد ، و با يكرنگي و يكدلي زندگي كنيد

آهاي عاشقان به عشق خود وفادار باشيد ، تا پايان راه با عشق باشيد ، و از ته دل عشق را دوست داشته باشيد

آهاي عاشقان از تمام وجود عاشق شويد ، و با اراده و اطمينان پا به اين راه بگذاريد

رسم عاشقي دروغ و خيانت نيست ، رسم عاشقي صداقت است پس سرلوحه و الگوي خود را صداقت قرار دهيد

آهاي عاشقان نه لازم است مجنون باشيد و نه فرهاد ، تنها خودتان باشيد ، همين و بس

آهاي عاشقان ، ساده نباشيد ، عشق را از ته دل بخواهيد و انتظار عشق را حتي تا پاي مرگ بكشيد

آهاي عاشقان عشق را براي قلبش بخواهيد نه براي هوس و خوش گذارني و گذراندن لحظه هاي زندگي با هدف عاشق شويد و با عشق نيز از اين دنيا برويد

وصيت من به همه عاشقان و آدميان همين چند جمله بود

من سرطان دارم ، سرطان عشق

دواي درد من معشوقم هست ، و تاريخ مرگم برابر جدايي او از من مي باشد

دواي دردم رسيدن به معشوقم هست ، و تاريخ شفايم گرفتن دستان او و رسيدن به او مي باشد

پس خداوندا دواي درد مرا به قلبم برسان تا اين كابوس وحشتناك سرطان و مرگ به خاطر جدايي از عشق را از وجودم محو شود الهي به اميد تو

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم بهمن 1385ساعت 13:39  توسط لیلا  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم بهمن 1385ساعت 13:38  توسط لیلا  | 

خانه خدا...

خانه ای مثل شعر...

 

همین که ساکم را برداشتم، که راه بیافتم منتظر یک اتفاق بودم. قرار بود به خانه خدا بروم. این جمله آنقدر بزرگ بود که توی دلم جا نمی شد و هر آن ممکن بود سر برود.

چقدر بین خانه ما و خانه خدا فاصله است. کاشکی خانه خدا به خانه ما نزدیک تر بود و یا نه! خانه ما به خانه خدا نزدیک تر بود.

آن وقت می توانستیم تمام آخر هفته ها را به خانه خدا برویم.

هیچ چیز این خانه شبیه هیچ خانه ای نیست. این خانه بیشتر از آنکه شبیه خانه باشد ، شبیه شعر است. شعری که به جای سرودنش باید گریه کرد.

همه چیز این خانه عجیب است، حتی مهمانهایش. مهمانهایش به جای آنکه بخندند ، گریه می کنند. به جای آنکه بشینند می چرخند و به جای هر حرفی فقط اسم صاحبخانه را صدا می کنند و همه به جای چشم روشنی دل هایشان را آورده اند.

خوش به حال این مهمان ها، چون بلدند چطوری با صاحبخانه صحبت کنند . من اما زبان خدا را بلد نیستم و دلم اصلا به درد چشم روشنی نمی خورد، چون بار ها از دستم افتاده و شکسته و اشک هایم، اشک های من کم است، کاشکی دریا را با خودم آورده بودم. شاید آن وقت می توانستم هر چقدر دلم می خواهد گریه کنم.

من به درد هیچ چیز نمی خورم، حتی به درد مهمانی رفتن. یک دل شکسته بدرد نخور، چند تا دعای تکراری،یک مشت اشک نریخته و سوغاتی هایی را که خریده ام توی ساک می گذارم و بر می گردم. خدایا مرا ببخش من مهمان خوبی نبودم.

به خانه خودمان که رسیدم ، کسی در خانه ما منتظرم بود. خانه ما یک شکل دیگر بود ، یک بوی دیگر می داد. بوی یک عالم اشک . بوی پیراهن سفید مهمان هایی که بلد بودند با خدا صحبت کنند.

فورا وضو گرفتم و نماز خواندم.توی حیاط  زیر ناودان. انگار زبان خدا را بلد شده بودم.

حالا خانه ما شبیه آن مکعب صمیمی است. با آن ناودان طلایی و با آن پرده های موقر. خانه ما ، خانه همسایه ما، خانه همه همسایه های همسایه های ما، حالا چقدر به هم شبیه اند.

راستی چقدر سخت است. حالا چطور می توانم دور تمام خانه های دنیا طواف کنم. توی همه حیاط ها نماز بخوانم . زیر همه ناودان ها..

کفشم را در می آورم حالا باید تا ته ته دنیا پیاده بروم. حالا همه خاک ها مقدس است همه خاک ها..

و او صاحبخانه است. صاحب همه خانه ها. و من و تو، مهمانیم. مهمان همه خانه ها..

آن اتفاق افتاد، آن اتفاق که آن همه منتظرش بودم. حالا خانه ما اصلا ازخانه خدا دور نیست. راستی من چقدر خوشبختم چون هر روز می توانم به دیدار خدا بروم.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم آبان 1385ساعت 9:53  توسط لیلا  | 

گفتگوی دو شیطان...

تواضع مرد مقدس...

شيطاني به شيطان ديگر گفت:به آن مرد مقدس متواضع نگاه كن كه در جاده راه مي رود,در اين فكرم كه به سراغش بروم و روحش را در اختيار بگيرم.رفيقش گفت: به حرفت گوش نمي دهد او تنها به چيزهاي مقدس مي انديشد.
اما شيطان,به همان روش مشتاق و متعصب هميشگي اش ,خود را به شكل ملك مقرب، جبريل در آورد و در برابر مرد ظاهر شد و به او گفت:آمده ام به تو كمك كنم .مرد مقدس گفت: بايد من را با شخص ديگري اشتباه گرفته باشي زيرا من در زندگي ام كاري نكرده ام كه سزاوار توجه يك فرشته باشم و مرد مقدس به راه خود ادامه داد,بدون اينكه هرگز بداند از چه چيزي گريخته
است
.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم آبان 1385ساعت 9:52  توسط لیلا  | 

در حوالي بساط شيطان...

در حوالي بساط شيطان...
ديروز شيطان را ديدم. در حوالي ميدان بساطش را پهن كرده بود؛
فريب مي‌فروخت. مردم دورش جمع شده‌ بودند،‌ هياهو مي‌كردند و هول مي‌زدند و بيشتر مي‌خواستند.
توي بساطش همه چيز بود:
غرور، حرص،‌دروغ و خيانت،‌ جاه‌طلبي و ... هر كس چيزي مي‌خريد
.
و در ازايش چيزي مي‌داد.
بعضي‌ها تكه‌اي از قلبشان را مي‌دادند
.
و بعضي‌ پاره‌اي از روحشان را.
بعضي‌ها ايمانشان را مي‌دادند
.
و بعضي آزادگيشان را.
شيطان مي‌خنديد
.
و دهانش بوي گند جهنم مي‌داد.
حالم را به هم مي‌زد. دلم مي‌خواست همه نفرتم را توي صورتش تف كنم.
انگار ذهنم را خواند. موذيانه خنديد و گفت:
من كاري با كسي ندارم،‌فقط گوشه‌اي بساطم را پهن كرده‌ام و آرام نجوا مي‌كنم.
نه قيل و قال مي‌كنم و نه كسي را مجبور مي‌كنم چيزي از من بخرد. مي‌بيني! آدم‌ها خودشان دور من جمع شده‌اند.
جوابش را ندادم.
آن وقت سرش را نزديك‌تر آورد و گفت‌:
البته تو با اينها فرق مي‌كني.تو زيركي و مومن. زيركي و ايمان، آدم را نجات مي‌دهد. اينها ساده‌اند و گرسنه. به جاي هر چيزي فريب مي‌خورند.
از شيطان بدم مي‌آمد. حرف‌هايش اما شيرين بود. گذاشتم كه حرف بزند و او هي گفت و گفت و گفت.
ساعت‌ها كنار بساطش نشستم تا اين كه چشمم به جعبه‌اي عبادت افتاد كه لا به لاي چيز‌هاي ديگر بود. دور از چشم شيطان آن را برداشتم و توي جيبم گذاشتم.
با خودم گفتم: بگذار يك بار هم شده كسي، چيزي از شيطان بدزدد. بگذار يك بار هم او فريب بخورد.
به خانه آمدم و در كوچك جعبه عبادت را باز كردم. توي آن اما جز غرور چيزي نبود. جعبه عبادت از دستم افتاد و غرور توي اتاق ريخت. فريب خورده بودم، فريب. دستم را روي قلبم گذاشتم،‌نبود! فهميدم كه آن را كنار بساط شيطان جا گذاشته‌ام.
تمام راه را دويدم. تمام راه لعنتش كردم. تمام راه خدا خدا كردم. مي‌خواستم يقه نامردش را بگيرم. عبادت دروغي‌اش را توي سرش بكوبم و قلبم را پس بگيرم. به ميدان رسيدم، شيطان اما نبود.
آن وقت نشستم و هاي هاي گريه كردم.
اشك‌هايم كه تمام شد،‌بلند شدم. بلند شدم تا بي‌دلي‌ام را با خود ببرم كه صدايي شنيدم، صداي قلبم را.
و همان‌جا بي‌اختيار به سجده افتادم و زمين را بوسيدم. به شكرانه قلبي كه پيدا شده بود
+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم آبان 1385ساعت 11:33  توسط لیلا  | 

خدا...

 
خدا تنها معشوقی است که عاشقانی دارد که هیچ یک از بودن دیگری ناراضی نیست و هیچگاه یکی از آنها معشوقش را تنها برای خود نمی خواهد 
 
وقتی به آسمون نگاه میکنی، دوست داری کدوم ستاره مال تو باشه؟ به اونی که کم نور تره قانع باش چون اونی که پر نور تره را، همه نگاه میکنن!! 
 
کویر همیشه تنهاست بس تو باران باش و بر کویر ببار 
 
 گفته بودی که چرا محو تماشای منی ؟ وآنچنان مات که یک دم مژه بر هم نزنی .
 
  مژه بر هم نزنم تا که ز دستم نرود ناز چشم تو به قدر مژه بر هم زدنی 
 
کاش کوچیک بودیم............ وقتی کوچیک بودیم دلمون بزرگ بود ولی حالا که بزرگ شدیم بیشتر دلتنگیم. کاش کوچیک می موندیم تا حرفامونو از نگاهمون بفهمن نه حالا که بزرگ شدیم و فریاد که می زنیم باز کسی حرفامونو نمی فهمه
 
 
الهی تو خورشید بشی و من زمین !! تا سالی 1 بار من دوره تو بگردم و توام سالی 365 بار دور من بگردی !!!
 
اینگونه زندگی کنیم:ساده اما زیبا،مصمم امابی خیال،متواضع اما سربلند،مهربان اما جدی،سبز اما بی ریا،عاشق اما عاقل
 
 یک روز عشقت را دزدیدم و برای اینکه جای مطمئنی داشته باشد آن را در قلبم پنهان کردم .غافل از اینکه روزی برای پس گرفتن آن قلبم را خواهی شکست
 
می دانم روزی با تن خسته و خیس ، سوار بر قطرات درشت باران بر ناوادنهای چشمم فرود میایی و من تو را در میان انبوه مژگانم میزبان خواهم بود و در آن لحظه چشمانم را برای همیشه می بندم تا دیگر دوریت را حس نکنم
+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم آبان 1385ساعت 11:32  توسط لیلا  | 

تنفس...

تنفس

تنفس از چیزهایی است که باید به آن توجه کرد، به خاطر اینکه یکی از مهمترین چیزهاست. اگر شما کامل تنفس نکنید، کامل هم نمی توانید زندگی کنید. در این صورت تقریبا همیشه چیزی را از خود دریغ می کنید، حتی در عشق. حتی ضمن صحبت نیز حق مطلب را ادا نمی کنید. تمام و کمال قادر به ایجاد رابطه نیستید، چیزی همواره ناکامل و ناتمام باقی می ماند. همه نادرست تنفس می کنند و از اینرو جامعه در وضعیت و تلقی نادرست است. حتی وقتی که مادر به فرزندش می گوید: عزیزم گریه نکن. او را محکوم به نگهداشتن نفسش می کند و او می فهمد که اگر نفسش را نگه دارد کنترل گریه اش را دارد و به این ترتیب علیل می شود و تنفسش ناقص.
به محض اینکه تنفس کامل شد، همه چیز روبراه می شود. تنفس زندگی است اما مردم از آن غفلت می ورزند، درباره اش نگران نیستند، توجهی به آن نمی کنند.
هر تغییری در زندگی از طریق تغییر در تنفس است.
+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم آبان 1385ساعت 11:30  توسط لیلا  | 

عاشقانه ها

عاشقانه ها

به كي بگم كه عشقم از هوس نيست
حرفــــهاي مــن بيهـوده وعبس نیست


به كي بگم كه قلبم تو دست تو اسيره
بــه كي بگم نگـاهت از يــاد مـن نمـيره


به كي بگم كه چشمات آسمون خدا بود
به كــي بگم نگاهــت پــر از صلــح صفا بود


بــه كي كه مهرت تـو قلب من نشسته
به كي بگم كه اسمت از يادم من نرفته


به كي بگم كه يـادت فراموشـم نميشه
به كي بگم كه قلبت از سنگ واز شيشه


 كي بگم كه عمرم به پاي تو حــروم شد
اما جدايي از مـن بــرات گـرون تمــوم شــد


به كي بگم كه قلبم شكست ودر به در شد
دلــم پوسيد تو ســينه از هـمه بــي خـبر شد

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم آبان 1385ساعت 11:20  توسط لیلا  | 

عشق را ای کاش زبان سخن بود

عشق را ای کاش زبان سخن بود

آنکه ميگويد دوستت ميدارم
خنياگر غمگينيست
که آوازش را ازدست داده است
اي کاش عشق را زبان سخن بود
هزار کاکلي شاد در چشمان توست
هزار قناري خاموش در گلوي من
عشق را اي کاش زبان سخن بود
آنکه ميگويد دوستت ميدارم
دل اندوهگين شبيست
که مهتابش را مي جويد
اي کاش عشق را زبان سخن بود
هزار آفتاب خندان در خرام توست
هزار ستاره ي گريان در تمناي من
عشق را اي کاش زبان سخن بود

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم آبان 1385ساعت 11:18  توسط لیلا  | 

نظر بابانظر...

نظر بابا نظر...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1385ساعت 12:18  توسط لیلا  | 

به نام او...

    بنام آنکس که ناقوس قلبش آهنگ دوستی می زند

                    

   عزیزم کشتی بنام عشق می سازم وآن را در اقیانوس قلبم رها می کنم وکبوتری سپیده

 

   دل بنام سلام در آسمان بر انتهای آن رها می کنم تا به پرواز در آید کشتی مرا به ساحل

 

   عطوفت ومهربانی برساند . تو را دیدم نگاهم به نگاهت کرد.

 

    تو را دیدم ومهربانیت را بهانه ماندن در عشقت احساس کردم از این پس به خاطره تو

 

    قفس کشیدم آری من غنچه ای بودن که بخاطر تو شکوفا شوم . پروانه بودم که بخاطرات

 

    به پروانه در امدم خاری بودم که عشقت مرا در بیابانها رویای تو مرا دلباخته شما عزیزم

 

    کرد قسم بتو که صداقت امیدم شد و زندگیم با عشقت جانی به تازه به خود دیروز نگین کمان

 

   عمرم با آمدن شما رنگی تازه کرد آفتاب مهرت هرکز از قلبم غروب نخواهد کرد .

 

    چرا که نور عشق تو حیات سعادت وجاودانی همیشگی من تا قیامت باشد؟  

 

                                               

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم شهریور 1385ساعت 17:46  توسط لیلا  | 

بیقرار

 

بيقرار تو ام و در دل تنگم گله هاست

آه بيتاب شدن عادت کم حوصله هاست

مثل عکس رخ مهتاب که افتاده در آب

در دلم هستی و بين من و تو فاصله هاست

آسمان با قفس تنگ چه فرقی دارد ؟

بال وقتی قفس پر زدن چلچله هاست

بی تو هر لحظه مرا بيم فرو ريختن است

مثل شهری که به روی گسل زلزله هاست

باز میپرسمت از مسئله دوری و عشق

و سکوت تو جواب همه مسئله هاست

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم شهریور 1385ساعت 12:30  توسط لیلا  | 

میروی

می روی و چه آسان با نوشته هایت این دل را می شکنی

       و چه تلخ می روی

       چه سهمگین است لحظه های بی تو بودن

       و چه جانسوز است فراق تو

       ای گل سوسن

       ای گل یاس

       باز آی  تا بگویم از حسرت لحظه های فراقت

        از درد هایم

        از شب های درازی که با خود این جملات را زمزمه می کردم :

 

        تو کجایی که بیایی و دلم شاد کنی

        تو کجایی که سکوت من و تنهایی خود باز کنی

 

                          

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم شهریور 1385ساعت 12:29  توسط لیلا  | 

آرزو

هر چی آرزوی خوبه مال تو
هرچی که خاطره داری مال من

اون روزای عاشقونه مال تو
این شبهای بیقراری مال من

منم و حسرت با تو ما شدن
تویی و بدون من رها شدن

آخر غربت دنیاست مگه نه
اول دو راهی آشنا شدن

تو نگاه آخر تو آسمون خونه نشین بود
دلتو شکسته بودم همه ی قصه همین بود

می تونستم با تو باشم مثل سایه مثل رویا
اما بیدارمو بی تو مثل تو تنهای تنها

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم شهریور 1385ساعت 12:24  توسط لیلا  | 

ای خدا

اي خدا Hard دلم Format مـــکن .................................... Filed من را خالي از برکت مکن

Option غم را خدايا On مـــــــکن ..................................... File اشکم را خدايا Run مـــکن

Deltree کن شاخه هاي غصه را ....................................   سردي و افسردگي هر ســه را

Jumper شادي بيا تا Set کنـــيم ..................................... سيستم اندوه را Reset کنـــــيم

نام تو Password درهاي بهـشت ................................ .... آدرس Email سايت سرنوشـت

اي خـدا روز ازل Cad داشــــــتي .................................... Mouse بود اما مگر Pad داشـتي

کـه چنـين طرح 3D مــــــي زدي ...................................... طرح خود بر روي CD مــي زدي

تـا نيـفتد Bug در انديـــــشه مان ................................... تا که ويروسي نگردد ريشه مـــان

اي خــدا بر مـا ايمن فــــــــرست ...................................... بهر دلهاي پر آتش Fan فرست

اي خـدا حرف دلم با کـــــي زنم .................................... Help مي خواهم که F1 مي زنم

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم شهریور 1385ساعت 12:16  توسط لیلا  | 

همیشه...

همیشه بهترین باش
 
اگرنمي تواني بلوطي بر فراز تپه اي باشي
بوته اي در دامنه اي باش
ولي بهترين بوته اي باش كه در كناره راه مي رويد
اگر نمي تواني درخت باشي ،بوته باش
 
اگر نمي تواني بوته اي باشي، علف كوچكي باش
و چشم انداز كنار شاه راهي را شادمانه تر كن
اگر نمي تواني نهنگ باشي، فقط يك ماهي كوچك باش
ولي بازيگوش ترين ماهي درياچه!
 
همه ما را كه ناخدا نمي كنند، ملوان هم مي توان بود
در اين دنيا براي همه ما كاري هست
كارهاي بزرگ و كارهاي كمي كوچكتر
و آنچه كه وظيفه ماست ، چندان دور از دسترس نيست
 
اگرنمي تواني شاه راه باشي ، كوره راه باش
اگر نمي تواني خورشيد باشي، ستاره باش
با بردن و باختن اندازه ات نمي گيرند
هر آنچه كه هستي، بهترينش باش
 
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم شهریور 1385ساعت 12:1  توسط لیلا  | 

تا حالا عاشق شدی؟

تا حالا عاشق شدی؟ 
در شبی از شبها توی یک محفلی , شب شعری بر پا بود . نیمه های شب که شب شعر تموم شد و همه از اتاق بیرون رفتن , شمعی که وسط اتاق روشن بود ,رو به پروانه ایی که دورش می چرخید کرد و گفت :

- شنیدی پروانه , شعرهای عاشقانه قشنگی میگفتن

پروانه : آره خیلی قشنگ بود. تو شعرهاشون از من و تو هم گفته بودن .

شمع : راستی پروانه یک سوال میخوام بپرسم

پروانه : بپرس .

شمع : به نظرت من عاشق ترم یا تو ؟

پروانه که اصلا انتظار این سوال را نداشت مکثی کرد و گفت :

- خب , همه میدونن که ما هر دومون عاشقیم .تو برای من عاشقانه میسوزی , من هم عاشقانه دور تو میگردم .

شمع : ولی پروانه , تو برای عشقت به من, یک شرط گذاشتی و اون شرط اینه که من روشن باشم .اگر من خاموش باشم تو هرگز دور من نمی گردی .ولی من همیشه و با تمام وجود عاشق تو هستم و با عشق برای تو می سوزم. حتی اگه پیش من نباشی من به امید اینکه تو نور من را ببینی منتظر می مونم و می سوزم حتی اگر این انتظار تا آخرین قطره وجودم طول بکشه و من از بین برم .که البته در اون صورت هم خوشحالم چون عاشق خواهم مرد.

پروانه : این حقیقت نداره همه میدونن که من هم مثل تو عاشقم اگه عاشق نبودم اینقدر دور تو نمی گشتم تا پر و بالم با آتیش تو بسوزه و فدا بشم .

شمع : پروانه زیبای من , عشق یعنی دوست داشتن بدون شرط .اگر توی عشقت شرطی باشه اون دیگه عشق نیست فقط دوست داشتنه , همین .تو فقط عاشق شعله و نور من هستی نه عاشق خود من .

برای پروانه قبول این موضوع که تا حالا هیچ وقت عاشق نبوده و فقط فکر میکرده که عاشقه خیلی خیلی سخت بود , برای همین رو به شمع کرد و گفت :

- نه این درست نیست من هیچ شکی ندارم که عاشقتم .

شمع : ای عشق من, طاقت روبرو شدن با حقیقت را داری ؟

پروانه که از عشق خودش نسبت به شمع مطمئن بود و در حالی که همچنان دور شمع می گشت گفت :

- آره , دارم.

و لحظه ای بعد شمع خاموش شد .....با ور کردنش برای خود پروانه هم مشکل بود, چرا که اون دیگه دور شمع نمی چرخید .فقط یه گوشه ایستاده بود و خیره شده بود به شمع خاموش . پروانه لحظات فوق العاده سختی را داشت تجربه میکرد . بالاخره بعد از چند دقیقه سکوت و در حالی که چشماش خیس شده بودن گفت :

آره...راست میگفتی...  حق با تو بود .......

و لحظاتی بعد نور لامپ 100 وات اتاق نظر پروانه را به خودش جلب کرده بود ...............

                          
 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مرداد 1385ساعت 11:1  توسط لیلا  | 

عصر جاهليت = قرن ۲۱ و قبل و بعدش...!

عصر جاهليت = قرن ۲۱ و قبل و بعدش...!

آخه تا کی عقب موندگی ِ ذهنی ِ بعضيا ميخواد ادامه پيدا کنه؟ هنوز تو عصر ِ جاهليت دارن هی درجا ميزنن به خيالشون پيشرفته! تقويم گولشون ميزنه! قرن ۲۱!!!!!... بزرگترين بدبختيشون اينه که فکر ميکنن مردم مثه خودشون بی عقل و فهم و درک و شعورن...!

                                   

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم مرداد 1385ساعت 10:36  توسط لیلا  | 

روز مرگ من...

روز مرگ من...

اگه به تو نرسيدم ميخوام لحظه ي مرگم تو فصل ِ زمستون باشه (ترجيحا روز تولدت)... ساعت ِ ۱۷... اون روز بارون ِ شديدي بباره... همه جا خاکستري رنگ و دلگير باشه... عاشقا پشتِ پنجره چشم به راه و شاد باشن... مادر و پدرا کنار ِ بخاري يا شومينه با چشماي خيس در حال ِ تماشا کردن ِ آلبوم ِ کوچيکياي بچه هاشون باشن... مادربزرگا با پدربزرگا کنار ِ هم دست تو دست نشسته باشن و از خاطرات جوونياشون بگن، از روز ِ عروسيشون، از سالهاي شيريني که زود گذشت...! بچه هاي کوچولو تو خونه با آرامشي که صداي بارون ميده خواب باشن... نميخوام رعد و برقي بزنه و همه رو بترسونه و آشفته کنه... ميخوام همه چي ساکت و آروم باشه... همه چي عالي و عاشقونه... همه دوست داشتني بشن... و تو... نميدونم دلم ميخواد اون لحظه تو کجا و در چه حالي باشي... نه... نه... يادم اومد... ميخوام تو لحظه ي جون دادن ِ من، تو يه جاي خلوت زير ِ بارون تنها باشي... يادِ من باشي... دلت برام بيش از حد تنگ باشه... دلم ميخواد لحظه ي جون دادن ِ من، تو از خدا دو تا بال بخواي تا هر جاي دنيا باشم واسه يه لحظه بياي پيشم... و چون ميدوني همچين چيزي امکان نداره گريه کني... و.../ من شاد از اين سفر، چشمامو ميبندم و به ياد ِ تو نفس ِ عميق ِ دردناک ِ آخر رو به سختي ميکشم... آخ که صداي بارون مرگمو چقد راحت تر ميکنه... مُردنم فقط يه چيزيش ناراحتم ميکنه... آخه تو اون لحظه هم تو نيستي و من تنها هستم... تنها ميرم... اما ميدونم که تنها نمي مونم... آخه ميرم اون کسي رو ميبينم که داستان ِ زندگي ِ منو اينجوري نوشت... نويسنده ي معروف و مشهوري که هيچکس رو زمين موفق به ديدنش نشد... هموني که تورو براي داستان ِ زندگي ِ من خلق و انتخاب کرد... همون نويسنده اي که دلش خواست دختر ِ داستانش خيلي چيزا رو نداشته باشه... خيلي خيلي چيزا... همونايي که واسه خيليا مهمه... واسه بعضيا ظاهرا نيست... آره ميرم "خدا" رو ميبينم... براي تلافي ِ اين چيزايي که نداشتم بايد منو همنشين و همخونه ي خودش کنه... ميرم باهاش زندگي ميکنم... اون وقت ميتونم دستنوشته هاشو يواشکي نگاهي بندازم و از همه مهمتر کتاب ِ زندگي ِ تورو کِش برم... اونجاهاييش که هنوز نگذشته رو بخونم تا اگه کس ِ ديگه رو براي عاشق شدنت در نظر گرفته باشه اسم و فصلش رو با خودکار مشکي خط بزنم و بعد روشم لاک بگيرم يا اصلاْ صفحه رو پاره کنم... تو يا مال من ميشي يا هيچکس... خودخواهي نيست...

            

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم مرداد 1385ساعت 10:33  توسط لیلا  | 

چه جوری میشه...

چه جوری میشه...

چه جوری ميشه شاد بود؟
چه جوری ميشه باز از ته ِ دل خنديد؟
چه جوری ميشه خونسرد و بيخيال بود؟
چه جوری ميشه اميد و آرزوهای بر باد رفته رو دوباره به دل برگردوند؟
چه جوری ميشه از بدبختيهای انسان بودن بی تفاوت گذشت؟
چه جوری ميشه بدون ِ هيچ فکر و دغدغه ای روز رو راحت به شب رسوند (و بر عکس)؟
چه جوری ميشه به ريش ِ اين دنيا خنديد و غم و غصه ش رو فراموش کرد و دل به خوشگلياش بست؟
چه جوری ميشه به بيهودگی ِ اين زندگی و دنيا فکر نکرد و جدی دنبال حتی کوچکترين اهداف و خواسته ها رفت؟
چه جوری ميشه آدمها رو دوست داشت و با آغوش ِ باز اونها رو در دل با اطمينان جا داد؟
چه جوری ميشه چشم به ظلم و ستم و آدمکشی های اطراف بست و بی تفاوت زندگی کرد؟
چه جوری ميشه بدون هيچ ترس و دلهره ای به فردا و فرداها اعتماد و تکيه کرد؟
چه جوری ميشه سوالهای بيجواب ِ خدا و شيطان کيستند و چيستند و کجايند و من کيستم و چيستم و چرا اينجايم و آخر به کجا ميرسم و اول از کجا آمدم و... رو از ذهن بيرون کرد؟(مخصوصا اینکه هیچ حرف و کتابی نتونه متقاعدت کنه! چون در کل آدمارو قبول نداری چه برسه به کتاباشون!!!)
بیخیال بودن خیلی خیلی سخته...

                                     

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم مرداد 1385ساعت 10:29  توسط لیلا  | 

عجایب بعضی هموطنان ِ ... عزیز!!!

عجایب بعضی هموطنان ِ ... عزیز!!!

من و تو گُم شديم انگار تو اين دنياي وارونه
که درياشم پُر از حسرت هميشه فکر بارونه

بعضي وقتا با خودم ميگم که بابا بالاخره تو اون 8 سال جنگ، کشته هاي ايراني ميرن بهشت يا عراقي؟؟
اصلا کجاي قرآن گفته شده دو تا مسلمون اگه همديگه رو بکشن جزو شهدا به حساب ميان؟!!!
جالبه که جووناي ما خودشون داوطلب شدن رفتن اما جووناي عراقي با تهديد راهي جبهه شدن... يعني اگه يکيشون نميرفت خانوادش جلو چشمش قتل عام ميشدن...
اصلا شهيد به کي ميگن؟!!!
يارو رزمندهه شيطون هولش ميده (!!!) از رو پشت بوم ميفته فردا همه جا اعلام ميکنن که شهيد شده چون آرزوي شهادت داشته!!!
تو ايران همه عقايد و قوانين رو زير پا گذاشتن بعد ادعاي مسلمون بودن و جمبولي اسلامي از مدله شيعه ميکنن!!!
هر چی رو هر جور دلشون بخواد تفسیر میکنن!!!
آبروي شيعه هارو بردن... همه جا دلشون ميخواد ساز مخالف بزنن! حالا اين ساز چقد صداش قشنگه که ايراني جماعت بهش اينقد علاقه دارن نميدونم!!!
تو هر عيدي ايران مخالفت ميکنه و از تمام کشورهاي مسلمونه ديگه عقب ميفته... يکيش عيد فطر بود که نزديک ظهر اعلام کردن که روزه هاشونو بخورن و گناه ملت افتاد گردنشون...
يا مثلا همين عيد قربان که مربوط به عرفات ميشه... عيد يه روز بعد از کشورهاي ديگه اعلام شد...
جالبه که عرفات تو عربستانه و تو اون روز تمام حجاج دنيا ميرن بالاي کوه و يه سري مراسم رو با هم انجام ميدن... ولي حجاج ايراني بنا به دستور رهبر و آخوندا در هتل مي مونن و فردا بالاي کوه ميرن و مراسم رو تنهايي انجام ميدن!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
بابا اين ديگه چه وضعشه...
این مسخره بازیا چیه آخه؟؟؟؟؟؟؟؟
حالا اينا به کنار... با اومدنه احمدي نژاد و سخنان گه هر بارش نور علي نور شد...

بنده خداها حق دارن خارج از کشور به همه بگن ایرانی نیستن! آخه بی چیش بنازن؟!!!!!!!!
اينا خدا رو هم انگشت به دهن و متعجب کردن...

                            

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم مرداد 1385ساعت 10:28  توسط لیلا  | 

چند نقل قول

چند نقل قول

۱- وقتي حس کردي به اون چيزي که ميخواستي نرسيدي ، خدا رو شکر کن ، چون اون ميخواد تو يه زمان مناسب تر غافلگيرت کنه و يه چيزي فراتر از خواسته ی الانت بهت بده...

۲- مردي همراه با پسرش در جنگلي مي رفتند ناگهان پسر بر زمين خورد و درد شديدي احساس کرد .
او فرياد کشيدآآآآه . در حالي که تعجب کرده بود صدايي از کوه شنيد آآآآه
بعد با کنجکاوي فرياد زد « تو که هستي ؟» اما تنها جوابي که شنيد اين بود « تو که هستي ؟»
اين او را عصباني کرد و داد زد « تو ترسويي» و صدا جواب داد « تو ترسويي »
به پدرش نگاه کرد و پرسيد پدر چه اتفاقي دارد مي افتد ؟ پدر فرياد زد «من تورا تحسين مي کنم» صدا پاسخ داد « من تورا تحسين ميکنم »
پدر فرياد کشيد« تو شگفت انگيزي» و آن آوا پاسخ داد « تو شگفت انگيزي»
پسرک متعجب بود اما هنوز نفهميده بود چه خبر است بعد پدر توضيح داد:
اين پديده را پژواک مي نامند اما در حقيقت اين زندگي است... زندگي هر چه را که بدهي به تو بر ميگرداند زندگي آيينه اعمال توست
زندگي تو حاصل يک تصادف نيست بلکه آيينه اي است از کارهاي توست...

                        

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم مرداد 1385ساعت 10:27  توسط لیلا  | 

اسم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

اسم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

بدبخت بچه هايی که به اين دنيای کثيف ميان! دلشون خوشه ننه آقا دارن! بعد اين ننه آقا از علاقه ی زياد اسم حيوون رو بچشون ميذارن:
آهو
پروانه
غزال
و...
حيوونی بچشون
چه پدر مادرای بی ذوق و بی احساسی پيدا ميشنا
درسته خوشگلن ولی بالا بری پایین بیای حیوون حیوونه

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم مرداد 1385ساعت 10:26  توسط لیلا  | 

سوالی بس سختناک!

سوالی بس سختناک!


خدا اول آدم رو آفريد يا انسان رو؟! (آدم و انسان از نظر من خيلی با هم فرق دارن! بعد ميگم چه فرقی

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم مرداد 1385ساعت 10:25  توسط لیلا  | 

اسارتِ دنیا

اسارتِ دنیا

حالم خوب نيست
چند روزيه حس ِ خيلی بدی دارم
دقيق نميدونم چه مرگمه ولی... گيجم و سرگردون
هی تو خونه بيخودی دور خودم ميچرخم
انگار هوا بهم نميرسه و دارم خفه ميشم
مثل ِ اينکه کسی منو از گلوم گرفته و داره محکم فشار ميده
خالی ام... خاليه خالی...
حس ِ هيجان و شور و شوق مُرده ی درونم رو نميدونم چه جوری دوباره زنده کنم
به هر دری زدم که دوباره شاد و شنگول شم ولی فايده نداشته...
روز و شبهام رو دارم تو يه زندان ميگذرونم
زندان ِ دنيا...
ساعت 12:48 شبه...
دارم آفلاين تايپ ميکنم که فردا بذارم تو وبلاگ...
چند دقيقه پيش رفتم تو حياط...
يه چرخ زدم... به آسمونه نيمه ابری نگاه کردم... با ديدن ِ آسمون، اسير ِ زمين و دنيا شدن رو بيشتر حس کردم و دلم بدتر گرفت...
بغض تو گلوم مونده ولی هر چي زور ميزنم اشکی نمياد...
يه گولّه ی خيلی بزرگ ِ غم که نميدونم چيه رو سينم نشسته...
چشمامو بستم و تصور کردم که الان رو يه تخت ِ سفيد دراز کشيدم و مُردم و از اين زندگی و دنيا و پوچی آزادم... خيلی قشنگ و خوب بود ولی بعدش چي؟
فکرم اجازه ی سير کردن تو مرحله ی بعد رو نداره چون مطمئن نيست داره کجا ميره و نميدونه چی ميشه...
ميدونم الان بايد خيلی شاد و خوشحال باشم چون چند روز ديگه تولد عشقمه ولی نميتونم اين احساس ِ غم و سنگينی رو از خودم دور کنم...
گولو هم چند شبه خيلی شاد بنظر مياد... ميدونم که بخاطر منه و اينجوری ميکنه که من خوشحال بشم و غصه نخورم...
ببخش که هميشه مينالم و از غم و غصه ميگم... بخدا شرمندم ولي باور کن گُلم دست ِ خودم نيست... خودمم ديگه حالم داره از آه و ناله هام بهم ميخوره... چه برسه به تو... خيلی صبوری... خيلی...
کاش پيشم بودی و می موندي...
کاش پيشت بودم و می موندم...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم مرداد 1385ساعت 10:24  توسط لیلا  | 

ماسک

ماسک

ملت هر روز يه ماسک ميزنن
ملته ديگه هر ساعت يه ماسک ميزنن
ملته بعدی هر دقيقه يه ماسک ميزنن
خاک بر سر من کنن که يه ماسک بيشتر ندارم و هميشه بايد اين ماسک کريه رو صورت کريه ترم باشه
هيچ بی شعوری هم بهم پول نميده لااقل برم مدل جديدشو بگيرم
اصن لياقت شما همينه که هر روز به منه گه چهره نگاه کنيد و بترسيد
حالم از خودم و شما بهم ميخوره
لعنتيا

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم مرداد 1385ساعت 10:23  توسط لیلا  | 

خفگی...

خفگی...

احساس بیهودگی و خفگی میکنم
نمیدونم دوست دارم الان کی کنارم باشه ولی دلم فریاد میخواد...
سلولای تنم هوا میخوان... یه هوای تازه...
میخوام یه جای دور باشم
خیلی دور
خیلی خیلی دور
همونجایی که کلبه تنهاییامو ساختم و سالها توش زندگی کردم
همونجا که شومینه ش همیشه آتیش داره و فضاش گرمه
همونجا که یه صندلی و میز داره...
همونجا که رو میزش یه گلدونه کوچولو داره که توش یه شاخه گل رز قرمزه...
همونجا که برگای طلایی رنگ پاییزی زیر پا صدای خورد شدن و مرگ میدن...
همونجا که دو تا دونه اسب دارم
همونجا که همیشه بارون میاد
همونجا که وسط آسمونه
همونجا که باغ بزرگ چهار فصله
دلم میخواد برم اونجا
میخوام برم
خدا چی میشه...
نمیدونم...
شاید همینایی که گفتم رو هم نخوام...
دارم خفه میشم... کسی نمیبینه ولی بدجور دارم دست و پا میزنم... هوا میخوام... نفس میخوام... خدایا کمکم کن... کمک... کمک...کمک... کمک...
ای مرگ بیا که زندگی کُشت مرا

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم مرداد 1385ساعت 10:18  توسط لیلا  | 

دل من...

دل من
 
دل من تنها بود

دل من هرزه نبود

دل من عادت داشت

که بماند يک جا

به کجا؟

معلوم است

به در خانه ي تو

دل من عادت داشت

که بماند آن جا
يک پرده تور
که تو هرروز آن را

به کناري بزني

دل من ساکن ديوارو دري

که تو هرروز از آن مي گذري

دل من ساکن دستان تو بود

دل من گوشه يک باغچه بود

که تو هرروز به آن مي نگري

دل من راديدي؟

ساکن کفش تو بود

 يادت هست؟
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم مرداد 1385ساعت 17:46  توسط لیلا  | 

خداحافظ

یه سلام خیلی کمرنگ یعنی هر چی غیر از آشتی

نمیشد اول میگفتی که یه کم دوسم نداشتی ؟

 

حالتو نه نمیپرسم ؛مطمئنم خوب حالت

هر جا هستی خوب و خوش خیلی راحته خیالت

 

احتمال داره یه وقتها یه کمی دلت بگیره

خوب برو سراغ اون کسی که دلت پیشش اسیره

 

شاید هم دوست داشته باشی هنوزم بری تو بارون

میدونم کسی رو داری واسه ی گفتن حرفات

 

بعدشم قرار عکس دیدن و وقت ملاقات

یکی هست به جای من تو پای صحبت می بشینی

 

نمیدونم راه دور یا راحت اونو میبینی!

زیادم فرقی نداره اصل اونه که بی وفایی

 

نمیخوام چیزی بدونم حتی اینکه تو کجایی

تو همین آخر پاییز یه شبی تا صبح نشستم

 

دیدم این دل دیونه دوباره کار داده دستم

آینه رو رفتم آوردم با تو روبرو گذاشتم

 

تلخه اما باورش کن من دیگه دوشت نداشتم

اولش خاطره ها رو خیلی با حوصله گشتم

 

چون چیزی پیدا نکردم یه جوری ازت گذشتم

چون تو هم مثل اونایی تازه اینکه اولاشه

 

چرا اون کسی که میخوام نباید تو دنیا باشه؟

میدونم حرف و دلیلات واسه ی جواب زیاده

 

کلی خستگی و کلی اتفاق فوق العاده

اما هر چی بنویسی بدون اون جواب من نیست

به حساب هر کسی خوب باشی به حساب من نیست

.............

 

مهم اینه که نمیشه عاشقی ازروی اجبار

باز میشی مثل بقیه قصه ی همیشه تکرار

 

از تو کمتر گله دارم از خودم دارم شکایت

نتونس بگذره با تو از رو مرز بی نهایت

 

دوباره رفتم تو فکر لیلی و سراغ مجنون

هرچی زود بیاد به دستت زود میره ازپیشت آسون

 

تو طلوع زردخورشیدراس راسی فکراموکردم

قول دادم تو جاده عشق دیگه هرگز بر نگردم

 

اون کسی که من میخوامش یا فرشتس یا ستاره

جنس بغضش از مه و ازتکهای ابرپارس

 

توی رویاهاش همیشه من میمونم میدرخشم

تو که این جوری نبودی چه جوری توروببخشم

 

شایدم کاری نکردی ساقه من شکنندس

اینکه با سرما نسازه تقصیر خود پرندس

 

ماقرارنبودکه هرگزواسه ی هم سد بسازیم

باکاراورفتارامون خاطرات بدبسازیم

 

پس منم واسه همیشه میرم ازفکرتوبیرون

توی جنگل یا که صحرا دیدی رفتم پیش مجنون

 

تقصیرتوکه نبود من به دردت نمیخوردم

توروهم مثل بقیه دست سرنوشت سپردم

 

نشونی نمینویسم تو همون کوچه وشهرم

جوابم ازت نمیخوام چون که دیگه با توقهرم

 

تو خیال کن ازتودورم یه جایی اونور دنیا

آخرای فصل پاییز نزدیکای شب یلدا...

                                              خداحافظ.

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم مرداد 1385ساعت 17:44  توسط لیلا  | 

نمی بخشمت...

نمي بخشمت .... بخاطر تمام خنده هايي كه از صورتم گرفتي .... بخاطر تمام غمهايي كه بر صورتم نشاندي .... نمي بخشمت .... بخاطر دلي كه برايم شكستي .... .. بخاطر احساسي كه برايم پرپر كردي ..... نمي بخشمت .... بخاطر زخمي كه بر وجودم نشاندي ..... بخاطر نمكي كه بر زخمم گذاردي .... و مي بخشمت بخاطر عشقي كه بر قلبم حك كردي ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم مرداد 1385ساعت 11:34  توسط لیلا  |